عبدالحی شبگیر – ژنیو -

به مناسبت سالگرد شهادت جانگداز شهید اعظم راه آزادی احمد شاه مسعود رحمت الله علیه
نیمه شب غم داشت برجانم هجوم
باز کردم دفتر مولای  روم
گفتم ای دستم بدامانت بگو
جان غمگینم به قربانت بگو
درد جانسوزی به جانم تاخته
صبرو طاقت را زپا انداخته
گشته ام بردست وپای خود گران
نی زمین جایم دهد نی آسمان
زندگی همچون قفس بردیده ام
نا شکیبا خاطر رنجیده ام
دربرویم حرف و معنی بسته است
شیشه ی امید من بشکسته است
هوشم از سر تابم ازدل برده است
از کف امید حاصل برده است
لنگر غم از توانم کاسته
از لبم ذوق سخن برخاسته
لب فرو بستم زهرگونه سخن
مهر خاموشی نهادم بردهن
گل به پیش چشم من همچون گِل است
نغمه ی بلبل مرا بار دل است
چرخ دون پرور ستم بنیاد کرد
فتنه آورد و بلا ایجاد کرد
برد از ما یک جهان امید را
گوهر سرمایه ی جاوید را
برد چیزی را که بی مانند بود
ملتی را بهترین فرزند بود
غازی ِ سرلشکرِ روز جهاد
داعی صلح و سلام و اتحاد
آرزوی مرد و زن دیدار او
برگزیده راه او رفتار او
عزم جزمش ضامن صلح وثبات
رسم و راهش جستن راه نجات
در شجاعت بی نظیر روزگار
در ده ها اعجوبه ی لیل و نهار
شفقت و لطف و مدارا پیشه اش
وسعت آباد خدا اندیشه اش
درنگاهش راز ایمان قوی
درضمیرش آفتاب معنوی
طی نموده روزهای آزمون
جنگ آزادی و توفان های خون
علم و فهم واهلیت پیرایه اش
عهد وایمان و وفا سرمایه اش
درپیامش معنی انسانیت
درکلامش جوهر حقانیت
با تواضع با توکل با خدا
بی خصومت، بی کدورت، بی ریا
سربه بکف بگرفته روز آزمون
بارها بگذشته از دریای خون
فطرتش با بردگی نا سازگار
بندگی اندر جبینش آشکار
ترجمان ِ صورت و معنای او
سجده ی او ربی الاعلای او
وصف اورا هرچه گویم بیش بود
خلق پیوند و خدا اندیش بود
مدح او از فهم بالا تر است
وصف او را شاًن او گویا تراست
در مصالح پیشتاز وبی رقیب
درشدائد مظهر صبر وشکیب
وحدت کل جوهر آیینه اش
صدق واخلاص وصفا درسینه اش
نورحق برآب و خاکش تافته
حریت با تار و پودش بافته
درحوادث همچو کوهی استوار
ایستاده با وقار وپایدار
درنشیب و در فراز زندگی
گوهرش ثابت به یک تابندگی
مردِ عهدو مردِ صدق و مردِ کار
مردِ میدان مردِ آزادی شعار
دیده ی بینا، دماغ عبقری
عزم فولادین وعشق وحیدری
بود ذکرو فکر آن میهن نثار
آیتی از رحمت پروردگار
جایگاهش دردل برناو پیر
یادگارش درزمانه چشم گیر
درقبال تلخ و شیرین امور
بردبار و با مدارا با صبور
در ره ی حق جان فشانی پیشه اش
حریت برتارکِ اندیشه اش
تابش شمشیر آن روشن ضمیر
همچو خورشید فلک آفاق گیر
نرم کرده پنجه ها با مشکلات
درهجوم بی امان حادثات
پیش کس دستِ نیاز خود نبرد
آب خودرا ازدم شمشیر خورد
عرصه های جنگ را فتح کبیر
آسمان صلح را بدر منیر
ثور رستاخیز درتکبیر او
آیت فتح مبین شمشیر او
عمر خودرا کرد وقف خدمتی
خون خودرا کرد نذر ملتی
هست نامش تا بروز رستخیز
برزبان ها نقش و بردل ها عزیز
دل بیادش غوطه درخون میزند
موج اشک از دیده بیرون میزند
بسکه این تب استخوان سوز آمده
ناله هایم آتش اندوز آمده
از جهان تا آن نکو فرجام رفت
ماتمی برما درِایام رفت
داد از کف اینچنین فرزند را
اینچنین فرزند بی مانند را
افتخار جنگ آزادی از اوست
شوکت اورنگ آزادی از اوست
دشمن از پیکار او لرزه به تن
هیبتش روز هجا سنگرشکن
خطِ آزادی به خون خود نوشت
این امانت را برای ما بهشت
ای بیادت دیده ها گریان شده
وی زداغت سینه ها بریان شده
زیب تاریخ وطن نام تو است
روح استقلال پیغام تواست
ای شجاعت را بنامت افتخار
وی صداقت را زحرفت اعتبار
وصف تو ای سرور خونین کفن
می نگنجد درحدود فهم من
ای قلم درمدح تو کوته زبان
ای سخن دروصف تو قاصر بیان
درکتاب سرگذشت زندگی
شد رقم نام تو با پایندگی
هست باقی فکر دوران ساز تو
لابلای قرنها آواز تو
کوهسار و دره و دشت و دمن
روستا و شهر و بازار وطن
از تودارد قصه ها، افسانه ها
منظر آباده ها، ویرانه ها
دین ملت بود آزادی خاک
کردی آنرا با دم شمشیر پاک
چون بیاد آرم همه آثار تو؟
چون شمارم خدمت بسیار تو؟
پاسدار دین و ناموس شرف
رهگشای ِ دانش وعلم و هدف
مزدِ شمشیر تو استقلال ما
شوکت فردا و فخر حال ما
برتو بادا ای روح آزادی درود
بی حساب و بیکران و بی حدود
جای تو درخانه ی دلها بود
یاد ِ تو گرمی محفل ها بود
مادر گیتی نزاد همتای تو
قرنها خالی بماند جای تو
خوش ببال و خوش ببال ای روزگار
همچو فرزندی گرفتی درکنار
نردِ جان با عشق جانان باخته
 بافضای ِ خون و آتش ساخته
سرسپردن عشق را آیین بود
عاشقان را کیش و مذهب این بود
عاشقان را عشق می بخشد نصیب
آتش و قربانی و دارو صلیب
ایستادن در ته ی باران بم
سرنکردن نزد غیر الله خم
درمیان آتش و خون زیستن
همچو سدی استواری ایستن
پیش جانان چیست عاشق را هدف
عشق بردل، جان برلب، سربه کف
مژده ی دیدار و قرب لا مکان
خوش به حال ِ عاشقان ای عاشقان
تا به وی پیغام حق را پیک گفت
دعوت دیدار را لبیک گفت
روح قدسی سوی حق پرواز کرد
خون پاکش بر زمین اعجاز کرد
شاهد مقصود در آغوش رفت
ازجهان با پیکر خونپوش رفت
همچو دل دربر عزیز خاکیان
میهمان منزل ِ افلاکیان
ای شکوه ی جاودانی الوداع
ای نمود ی زندگانی الوداع
دل دراین گرداب غم افتاده بود
طاقت وآرام از کف داده بود
هرنفس گرم ِ فغان خویش بود
اشک غرق خون و سینه ریش بود
آه بر لب لرزه برتن داشتم
اشک شبگیری بدامن داشتم
درد می پیچید بر اعضای من
رعشه می آمد به دست و پای من
پیر رومی عارف گردون قباب
آسمان عشق را چون آفتاب
این اشارت از کتابش یافتم
جانب معنای آن بشتافتم
گفت ای بزدل ندانی چیست مرگ
عاشقان را نیست خوف و نیست مرگ
عشق را انداز وتمکین دیگراست
عاشقانرا رسم و آیین دیگر است
عاشقی کو سر دراین ره باخته
 خویشتن را جاودانی ساخته
ای خوش آن عمریکه صرف عشق شد
داستانش صوت وحرف ِ عشق شد
خط و خال شاهد مقصود را
عشق خون ریزد رگ ِ مسعود را
بنده ی حق محو عشق ذو الجلال
دروجودش هم جمال و هم کمال
زندگی سر منزل آرام نیست
جایگاه عیش بام و شام نیست
هرچه می بینی دراین دیر خراب
سوی اصل خویشتن دارد شتاب
آمد و رفت نفس بانگ رحیل
مهر و ماه و مشتری ابن السبیل
هرچه را بینی همه جویان اوست
ذره تا خورشید سرگردان اوست
« ازدل هرذره می آی?رون
نغمه ی انا الیه راجعون»